

![]()
هفته پیش من و پارمیس و فائزه و بهار نشسته بودیم تو راهرو داشتیم ناهار می خوردیم . بعد هرکی از بقل ما رد میشد ، حالا فرق نمیکرد اول باشه یا دوم یا سوم داد میزدیم دختره ... دختره ....! طرف هم چون فکر میکرد ما داریم صداش می کنیم برمی گشت که جوابمون رو بده .
بعد تا پشتش رو نگاه میکرد می دید ما اصلا نگاش نمی کنیم . تهههههه خنده بود دیگه .
داد می زدیم دختره ولی تا برمیگشتن ما دقیقا نقطه مخالف اونا رو نگاه می کردیم . همشون هم حسابی بهشون برمیخورد . تا اینکه این توفه و دوستاش رد شدن ما هم باز داد زدیم دختره دختره . 
اینا دفعه اول به روی خودشون نیاوردن بعد که دیدن نه بابا ما ول کن نیستیم ،
تا ما دوباره گفتیم دختره ، 360 درجه برگشت که یه جوابی به ما بده . یهو دید ما داریم اون ور سالن رو نگاه می کنیم ، دیگه اینقدر عصبانی شد میخواست خودش رو بزنه ! 
قدیم ندیما ، پارسال کاوک ( یعنی همون اون یکی سارا ) میخواست بزنگه به فرزانه بعد اشتباهی خونه نینا رو گرفت . بعد نینا هم ریلکس گوشی رو برداشت : بله ؟ سارا : ببخشید فرزانه هست ؟ نینا : اشتباه گرفتید . سارا : ممنون . خدافظ ! ![]()
بعد صب نینا اومده میگه : دیروز یکی زنگ زد خونه ما صداش خیلی شبیه سارا بود بعد جالبش این بود که با فرزانه کار داشت . سارا : نینا اونجا خونه شما بود من زنگ زدمممممممممم ؟؟؟؟؟ 
پریروز سارا ( یعنی همون کاوک ) سر هندسه رفت پای تخته . یعنی هم زمان با نینا و یکی دیگه . اینقدررررر این نوشتنش طول کشید که نگو !
یه نیم ساعت اولش داشت با نینا سر سوال بحث میکرد . آخر نینا سوالش رو نوشت رفت نشست . بقلیش هم نوشت و نشست . بعد سری دوم بچه ها اومدن پای تخته . سارا هم چنان مشغول حل کردن سوال بود .
بالاخره بعد یه ربع اومده نشسته میگه : خیلی طول کشید ها . همه نوشتن رفتن . نینا میگه : خسته نباشی . همه رفتن که هیچ یه دور دیگه هم اومدن نوشتن . 
چند روز پیش این پیش دانشگاهی های ما طبق معمول ریختن تو حیاط واسه کرم ریزی و مردم آزاری ! بعد یه کاری کردن که کل مدرسه بهم ریخت .
بعد ما هم داشتیم از پنجره طبقه دوم مدرسه ( آمفی تئاتر ) نگاه می کردیم .
بعد یهو خود پیش ها هم اومدن بالا. نمی دونید خیلیییییییییی بامزه بود . کلی مسخرشون کردیم و خندیدیم که دیگه از این به بعد فک نکنن خیلی باحال اند . ( فک کنم هیچی نفهمیدید ) 
![]()
یکی از این بر و بچ کلاس ما امتحان فیزیک ترمش رو 20 شده .
بعد همون موقع معلممون بهش گفت شیرینی بیار و اون بیچاره هم اورد . ولی حالا مگه من ول کنشم . هر زنگ که یه چیزی میخره بخوره . میگم : تعارف کن .
مگه شیرینی فیزیکت نیست ؟؟؟
( خوبه یه ماه از ترم گذشته ) فک کنم بیچاره از 20 گرفتن منصرف شد . 
موقع این دهه فجر که توی مدرسه از این سرود انقلابی ها میذارن ، ما هم چون خیلی استعداد شدید داریم تو خوندن . همیشه همراهی می کنیم . یعنی در هر زمان هرجا که باشیم گروه سرود تشکیل میدیم شروع می کنیم خوندن .
حالا از این بگذریم ما واسه معلم هامون با توجه به اول فامیلیشون اسم گذاشتیم یعنی :![]()
ناظم : ساوان
اونی یکی ناظم : ساواع
بعد چون ما شدیدا از مشاور اولا بدمون میاد
( چون پارسال مشاور سوم بوده خیلی فضول و جو گیره )
بهش میگیم ساوافت یعنی : سازمان امنیت و اطلاعات فضولی تیموری !
ولی سر همین اسم ها یکی از ناظم هامون فهمید کلـــــی بهش برخورده بهامون یه هفته است قهره . حالا باید بریم براش گل بخریم از دلش در بیاریم . ![]()
سر ریاضی این ثبوت کاوک و صدا بره پای تخته . بعد یهو کاوک رفت پیش معلممون آروم یه چیز بهش گفت و بعد نشست . به سارا میگم : چی گفتی گذاشت نری پای تخته ؟ میگه : هیچی .....! 
بعد تازه بعد یه هفته این خانوم لو دادن که چی به معلممون گفتن .....! 
نینا داشت می حرفید بعد گفت آره روم نمیشه برم دروغکی به ثبوت بگم دیروز کتابم مدرسه جامونده .
بعد سارا میگه : چی میگی بابا من به ثبوت میدونی چی گفتم ؟ گفتم بابام رو دیروز عمل کردن واسه همین نتونستم بنویسم . 
نینا : سارااااااااااااااااااااا ؟ تو چی گفتی ؟
چطوری روت شد ؟؟ ما رو باش واسه چه حرفای عذاب وجدان میگیریم ؟ میگم چرا اون روز ثبوت اینقدر راحت گذاشت بشینی ؟ ![]()
P. S O
1- Happy Valentine Day البت با تاخیر زیاد !
2- نینا عاشق فامیلی های پویان و کیانه . اگه یه دونه خوب و باکمالتش رو پیدا کردید ، خبر بدید .
رفتیم مشهد و برگشتیم .... به همین زودی .... دقیقا عین پارسال . البته به خوبی پارسال نبود ولی بازم خوش گذشت . از بین ایهنمه مسافرت با مدرسه هیچی پارسال نمیشه !
![]()
از شانس خیلی خیلی خوب ما فائزه دقیقا یک روز قبل از مشهد آبله مرغون گرفت .
این یه ضدحال حسابی بود که اصلا فکرش رو نمی کردیم رخ بده ! واسه همین فائزه نیومد . ![]()
تو قطار که بودیم آخرای شب همه 8 نفری ریخته بودیم تو یه کوپه حرف میزدیم و اهنگ گوش میدادیم تقریبا صدامون هم بلند بود . یهو یکی در زد . ما هم حالا گفتیم احتمالا با از معلمان یا از بچه ها . یهو دیدیم یه آفائه میگه : خانوما میشه در و باز کنید .... !
نمی دونید که همین و که گفت همه از ترس سکته کردیم .
صداش عین این مست ها بود بعدشم هیچ وقت کسی از مسئولین قطار کار داشته باشه مستقیم ساعت 2 شب نمیاد در کوپه رو بزنه که !
ما هم درمون قفل نبود بجای اینکه بازش کنیم ، بهار پاشد در و بست . دوباره ما تا در و بستیم مرده گفت : خانوما در و باز کنید کارتون دارم .
البته این دومی رو که گفت ما زیاد نترسیدیم . می دونید که حداقل 8 نفری می تونستیم حریفش بشیم
ولی خب دیگه چون نگران کوپه بقلی ها بودیم ، گفتیم یه وقت خدای نکره بلایی به سرشون بیاد واسه همین از ترس داشتیم سکته می کردیم .
آخرش نگو مرتیکه بی ادب از مسئول های قطار بوده . خیلی هم عصبی بود میگفت : اگه در و باز نکنید میام پرتتون می کنیم از قطار بیرون . ( آره جون عمه اش
) ولی واقعا خطر از سرمون گذشت . مرتیکه مست ! 
همون اول که رسیدیم تو هتل کل دکوراسیون اتاق رو ریختیم بهم ... یعنی هیچ باقی نموند . تخت ها رو چسبوندیم بهم . میز تلفن رو بریدم گذشتیم اون ور . یخچال رو از برق کشیدیم ... کم مونده بود بخاطر سر و صدای اسباب کشی پایینی ها بیان بهمون گیر بدن .
تازه اتاق بقلی های پارمیس اینا هم یه گله عرب بودن . تو آسانسور که دیدمشون اینا هی زور میزدن فارسی یه چیز بگن بعد ما خیلی بی خیال هرچی اونا می گفتن می گفتیم : شکرا شکرا ! 
نمی دونید که این چند روز از بس مرغ خوردیم شبیه مرغ شدیم . شنسل مرغ- پلو مرغ- باقالی پلو با مرغ – جوجه کباب و ...... !
ولی یه صبحونه هایی داشت که نگو . سر صبحونه ، اول تیام نیومده بود پایین بعد نینا زنگ زده بهش میگه پاشو بیا پایین نمی دونی چه صبحونه ای داره . نخوری از دستت رفته .
یه بشقاب بگیر دستتت تا ته میز و برو .....! ( این به عوض اون مرغ هاشون
)
![]()
بازار که رفته بودیم ، این مغازه داراشون از بس بی شخصیت بودن که نگو . خوبه حالا بازار شیکی بود ( الماس شرق) همه وایستاده بودن دم مغازه هاشون : خانوم شما یه دقیقه بیا تو / خانوم جون من بیا این عطر و امتحان کن / خانوم تو رو خدا ضایع ام نکن / خانوم بیا تو حالا یه نگا بنداز / خانوم شما که باشخصیتی بیا از ما خرید کن /
یعنی در بست دیوووونه میشید برید این بازار
....حالا یکیشون گیر داده بود بیاین عطر جدید و به روز فرانسوی داریم تو رو خدا بیا امتحان کن . نمی دونی عطرش چه بو گنــــــــــــــــدی میداد .
تمام لباس هامون ماشالله باهاش معطر شد . ولی یه عروسک جیگر برای فائزه خریدیم که اینقدر بین بچه ها معروف شد .
هرکی میدیدش دو ساعت قربون صدقه اش میرفت ، بعد کلی آماده اش میکرد ، باهاش عکس مینداخت .
دیگه آخرش دیدیم به صرفه نیست واسه عکس انداختن پول نگیریم !!!! ولی خب چون عروسکه سوغاتی بود از خیر پول گرفتن گذشتیم ! 
توی این رستوران هتل یه گارسون بود فتوکپی فرزانه ( همون سومه که پارسال مدرسمون بود – یعنی دوست الهام فلانی
) راه میرفتیم صداش میکردیم مذکر فرزانه ، مذکر فرزانه ! کرکر خنده بودا . ![]()
ولی عجب گارسون لجبازی بود . البت من خودم خیلی دوسش داشتم ( می دیدمش یاد پارسال میافتادم
)
آخرین ناهاری که خوردیم . تو رستوران کاوک کلی با عجله میخواست بره اون ور میز ، نگو این مذکر فرزانه غذاها رو ریخته بود زمین بعد زمین چرب شده بود . کاوک هم دویید یهووووو شتلق ....! نقش زمین شد . یعنی تـــــــهههه خنده بودا . بیچاره هر طرف که میرفت این اولا می پرسیدن چی شد افتادی ؟ 
{{ بیچاره خیلی افتضاح ضایع شد – همش هم تقصیر این فرزانه بود }}
تو راه حرم یه زنه بود فرفره چوبی میفروخت . ما هم نفری یکی خریدیم تو هتل مسابقه فرفره دوانی گذاشتیم به گزارشگری پارمیس فردوسی پور . کلی هم فیلم گرفتیم ....! به احتمال زیاد هم دور بعدی مسابقاتش سال بعد دوباره در مشهد برگزار میشه ! ![]()
ما رو یه شب ، از شب تا صبح بردن حرم . بعد من و بهار و کاوک با هم رفتیم . هممون هم خواب بودیم . دم به دقیقه چرت میزدیم این خادم ها هم هی گیر میدادن .
بعد آخرش دیدیم نمیشه . کلی گشتین رفتیم یه جایی که هیچ خادمی نباشه . همین طوری ما سرمون رو گذاشتیم رو پای همدیگه که مثلا خستگیمون در بره نمی دونم چی شد یهووووو افتضاح خوابمون برد .
یعنی یه خواب عمیقی بود ، انگار 100 ساله خوابیدی . من یهو از خواب پریدم نمی دونستم کجاییم هی می زدنم به کاوک : پاشو پاشو ، کجاییم ما ؟؟؟
این خانومای بقلی ما هم ، هی ما رو نگاه میکردن ، می خندیدن .. یعنی اون شب ما سه تا سوژه خنده ای بودیم واسه خودمون . ![]()
توی قطار مسیر برگشت . دوتا پسر بودن یکیشون بلوزش مشکی بود ، اون یکی آبی . اینا یه کلاسی میذاشتن ، فکر میکردن بچه ناف تهروننن .
هی هر دفع ما از کوپه می اومدیم بیرون راه می افتادن دنبال ما . می رفتیم رستوران یهو ظاهر میشدن جلوی ما . جون خودم اینا فک کنم خونشون علی آباد کتول هم نبود .
معلم هامون هم شناخته بودنشون می گفتن : آبیه مشکیه اینجان که باز ! خدا نکنه گیر یه آدم هایی عین اینا بیفتید .
![]()
O اخبار مدرسه
1- این هفته در حد مــــرگ امتحان داریم .
P. S O
1- تو رو خدا یکی بگه فردا هندسه چیکار داریم ؟