تبليغاتX
::. خاطرات دختراي شيطون .::

 

سیلام دوست جونای مهربون !

 

امروز ما رفتیم سینما فیلم ده رقمی . اول از همه بگم فیلم بسییییییییییار چرتی بود !  ولی این رفتن ما خودش کلی قضایا داشت ! اول که رسیدیم گفتم باید برید طبقه بالا ولی پله برقی هاش روشن نبود !   ما هم گقتیم کی حال داره اینهمهههههه راه رو بره بالا !   در همین حین من و نینا خودمون رو به زور تو آسانسور جا کردیم .   ولی تیام و فائزه و بهار و کاوک ( این کاوک هم تو اکیپ ماست چون اسم اونم ساراست و با من قاطی میشه بهش میگیم کاوک  ) مجبور شدن با همون پله برقی های خاموش بیان ! آخرش دیگه بیچاره ها نفسشون بند اومده بود !  ولی تا رسیدن بالا یهووووووووو پله برقی ها روشن شد !   به این میگن ته شانس ، البت اگه به شانس ما باشه بهتر از اینم نمیشه ! ولی حالا این اولیش نبود که .............!!!!!

بعد که با کلی زحمت و اینور اون ور شدن رسیدیم جلوی سالن . دیدیم 2تا در داره ! بعد فک کردیم که جفت این درا واسه یه سالنه .   برای همین من و نینا و بهار وایستادیم جلوی یه در و کاوک و تیام و فائزه هم جلوی یه در دیگه که آخرش وقتی رفتیم تو بتونیم آخرین ردیف بشینیم که دیدش بهتره !   یه نیم ساعتی اون جلو علاف شدیم و کلیییییییییییی جنگولک بازی در آوردیم  و از یه طرف دیگه هی این ناظممون میگفت مقنعه هاون رو بکشید جلو . حالا اگه پس فردا بلوتوث چندتا دختر خوشگل و نیناس رو دیدن بدونید ما بودیم ! آخه کل کارمون در طی اون نیم ساعت از دوربین مدار بسته های سینما ضبط شد !

داشتم میگفتم ما واستادیم و بالاخره در باز شد و ما هم تونستیم بریم بشینیم ردیف اول .   ولی تا جامون رو جمع و جور کردیم و با خیال راحت نشستیم یهـــــــو این معلم راهنمای اولا و معلم پرورشیمون اومد گفت : پاشید برید بشینید ردیف های جلو اینجا مال معلم هاست !!!!!!!!! به این میگن ته ته تههههههههههه ضد حال !!!!!!!!

ولی بازم اگه به شانس ماست همین میشه ! ما هم هلک هلک پاشدیم رفتیم ردیف های بعدی بشینیم که چون بازم آخر شانس بودیم تمام ردیف ها پر بود و مجبور شدیم بشینیم ردیف اول !    اینم نتیجه نیم ساعت سر پا وایستادن جلو در سالن سینما !

بالاخره این فیلم تموم شد و ما پا شدیم بریم بیرون و تا رسیدیم به اتوبوس دیدیم مثل اینکه بازم پنتاس نصیبمون شده و مجبور شدیم بشینیم ردیف آخر بقل موتور !  دیگه وقتی رسیدیم مدرسه بهار و فائزه از شدت گرما چشماشون سرخ شده بود !   خب فک کنم کاملا به این پی بریدید که ما چقدررررررررررر خوش شانسیم !

 

پ/ن : حالا خودتو ملوس کن نرووووووووو .... بیا کنارم بشین و دل بلوتوث کن نرووووووووو

 

 

+ ?نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:59 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

سیلام دوست جونای مهربون !

 

دختر کوچولو هی به ما گفت از اردوهاتون بنویسین ! واسه همین ما این اپ رو از اردوی ورزشیمون میگیم ! دوشنبه رفتیم باشگاه ورزشی انقلاب ! اولش رفتیم توی یه سال همایش کلی برامون از المپیک و اینا گفتن و فیلم گذاشتن و پذیرایی کردن ( این آخری خیلی مهم بود ) بعدش اومدیم بریم تو قسمت بدنسازیش یهو دیدم : آرش میر اسماعیلی و حمید سوریان   نشستن بقل درش ! ما هم کلی تعجب که حالا اینا اینجا چیکار میکنن ؟ بعد دیدیم کلی اونا توجهشون جلب شده بود به ما و تو دلشون میگفتن عجب دخترای خوب و نجیب و خوشگلی !

ولی همین دیدن اینا هم کلی قضیه داشت !   اولش من و فائزه و بهار و تیام دیدیمشون ! بعد که رفتیم تو سالن فهمیدیم نینا ندیده ! حالا نینا هم گیر داده بود بریم بیرون ببینمشون . کیا بودن ؟ اسمشون چی بود ؟   چرا من ندیدم ؟ در عرض یک ربع مخمون رو خورد !  بعد که رفتیم بیرون شروع کرد : کدومه ؟ سمت راستیه ؟ چپیه ؟ بلوز مشکیه ؟ اونی که دستش زیز چونشه ؟ یه ربع هم طول کشید نینا بفهمه اونا کین ؟

 

 

بعد رفتیم توی سالن ورزشی اصلی که مثلااااااااااااا ورزش کنیم !   یه ده دقیقه واستادیم توپ برامون بیارن – 20 دقیقه – 30 دقیقه و ..... !!!!!  آخرش دیدیدم نه مثل اینکه خبری نیست !    نشستیم همدیگه رو نگا کردیم !   ولی چون نینا و تیام خیلییییییییییییی بچه های مثبت ان اول شروع کردن خودشون رو گرم کننن یه دور دور زمینش چرخ زدن !   بعد شروع کردن فوتبال توهمی !!!!!!!!!!!!!!!!!   توپش رو فقط خودشون میدیدن !   فک کنم یه دو سه تا گلی هم زدن ! به اینا میگن بچه های سالم ! ورزش کنید تا سلامت بمانید !

  

پ/ن :

1- از این اپ به بعد این عکس خرسی ها رو میذاریم .... خیلی خوگشلن ! دوست داریم !  

2- کاندیدای اعتصاب به اداره برق به تعداد لازم رسید ! تاریخ حمله متعاقبا اعلام خواهد شد ! 

 

+ ?نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:56 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

 

سیلام دوست جونای مهربون !   ( از این به بعد اینطوری سلام میکنیم )

 

ما امروز بازم رفتیم مدرسه ! معلم پژوهشه شروع کرد صحبت خدا میدونست کی تموم میشه ؟!!!   دیگه از لاستیک ماشین شروع شد تا رسید به بچه و بچه داری !!!!   سر هر دقیقه تیام از من می پرسید : ساعت چنده ؟ معلمه آخرش فهمید گفت : بابا یه ربع دیگه زنگ میخوره ، راحت میشین ! خوبه خودش میدونست داره چرت و پرت میگه . اگه نمیدونست دیگه وایولااااااااااااااااااا ! 

فائزه صبح طبق معمول مشق های فیزیکش رو از روی تیام کپی کرد !  بعد سر کلاس معلممون صداش کرد بره  پای تخته ! بعد اونم جواب رو دقیقا از رو جزوه اش نوشت ! بعد معلمه گفت توضیح بده !  فائزه بیچاره هم حالا : م...........مممم.........م......من !

  
 
 
 

زنگ سوم سر زبان من و نازی و فائزه اومدیم با کلی زحمت توی کلاس طبقه پایین یه جا دقیقاااااااااا رو به روی کلاس پیش دانشگاهی ها پیدا کردیم که دید بزنیم ببینیم نرگس اومده یا نه ؟؟؟ (( آخه کلاس پیش ها دو تاست طبقه پایینه ولی بقیه کلاس ها طبقه بالاست ،  تازه زنگ های پیش ها با ما کلا فرق میکنه )) داشتم میگفتم بعد که با کلی زحمت و منت کشی جا رو پیدا کردیم یهو ناظممون اومد گفت پاشید برید سایت ! واقعا حیف به اینهمه زحمت !!!!

حالا سر زنگ مثلثات تیام دوباره از من ساعت رو پرسید ؟ ( لازمه بگم ساعتی که دست من بود مال تیامه که امروز دو درش کرده بودم   ) منم گفتم : 12 ! بعد تیام گفت : چی ؟ سارا : 12 ! تیام : چی ؟ سارا : اه 12 دیگه ! 12 – 12 – 12 ! بعدش نینا عصبانی شد گفت چرا 20 بار میگی ! یه بار گفتی فهمید .   منم گفتم : آره دیدم چقدر فهمید!   یهو همین موقع هانیه جلوی ما بود پرسید : ساعت چند بود ؟؟؟  حالا من : 12-12-12-12-.... آخه نینا واسه اینا 50 بار میگی نمی فهمن بعد تو میگی به بار بگو !

 

پ/ن : قـــراره با شبنم بریـــــم اداره بــــرق رو خراب کنیم ! اگه کــس دیـــگه ای هم داوطــلب تو کامــــنت ها بگه !

 

+ ?نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:19 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

 

سلام !  

 

اولا که من الان خیلی دپرسم !    وقتی من دپرسم همه دخترای شیطون دپرسند !   سه شنبه که رفتیم مدرسه این معلم ریاضی اومد سر کلاس شروع کرد حرف زدن ، حالا نگو کی بگو .......!!!    آخر کلاس همه خوابشون برد !    تهشم یه پلی کپی داد که مثلا بگه من کار کردم !    مدرسه این روزا یه طوری شده ... سوما نیستن ، به جاش اولا اومدن ! ((( البته سومامون هم اونقدرا تفه نبودن    ولی هرچی باشه بهتر از اولا هستن  ))) تازه قراره ساختمونمون هم عوض بشه بریم یه جای دیگه ! فکر کنم کلا مدرسه کن فیکون بشه !  

خب بی خیال مدرسه یه خورده از خودمون بگم : تیام و نینا و فائزه رفتن مسافرت تا یکشنبه میان !   من فعلا مشغول کتاب خوندن – کارتون دیدن – استخر رفتن – فیلم دیدن -  ول گشتن و ... !   هستم . مرجان هم در سطح من ول میگرده ، البت یه خورده بیشتر ...! فرزانه هم در دپسردگی به سر میبره ، بمیرم الهیییییییییی   ! نازی هم در گیجی که حالا بیاد مدرسه ما یا نه ؟!! خب این اخبار مربوط به دخترای شیطون بود !  

 
 

راستی یه اطلاعات کلی درباره رشته هامون هم بدم :

سارا و نینا و تیام و فائزه و فرزانه رفتن ریاضی !

عطیه رفت تجربی !  بهار رفت انسانی !   

نازی و مرجان هم هنوز در سردرگمی به سر می برند !

ریاضی ها دو تا کلاس اند : دوم ریاضی A – دوم ریاضی B – که هر کدوم حدودا 26 نفر اند – تجربی 30 نفر – انسانی 20 نفر – همین دیگگگگگگگگگگگگه !

 

پ / ن : بالا رفتیم دوغ بود ، پایین اومدیم ماست بود .... اپمون خیلی بی احساس بود ! 

 
 
+ ?نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:43 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

سلام !

 

امروز اول مهر ( یعنی همون 16 تیر ) ما رفتیم مدرسه به عنوان یه دوم دبیرستانی !   اولش که من صبح ساعت 9 به شیرینی از خواب پا شدم هی ساعت رو نگا کردم گفتم : وا ساعت چرا 9 ؟؟؟   بعد یه نیم ساعتی تفکر فهمیدم چه جالب خواب موندم !  حالا بدو بدو پا شدم و تا رسیدم بهار ( ناظممون ) شروع کرد گیر دادن : آخرین بارت باشه دیر اومدی ها . بعد منم که دلم پر بود گفتم خانم خیلی نامردی بود ما نمایندهاتون بودیم ها ( سارا و نینا ) بعد انظباتمون باید بشه این !!!!   گفت : خب حرف گوش نمیدیدن دیگه همینه ! بعد از اون ور نینا و تیام که سر کلاس بودن اومد تو به نینا گفت : چرا موهات اینطوریه ؟؟!!!

نینا : چطوری ؟!!!!!!!!!!!!!!!   بهار : همین طوری دیگه چرا اینقده صافه ؟؟؟؟   نینا : خانم من کاری نکردم خودش همین جوریه !!!  حالا مگه ول میکرد ! یکی نیست بگه خب موهاش این همین طوریه لخت  دیگه ! تازه به تیام گفت : موهات رو رنگ کردی ؟؟!!!!!!!!!!!!!  آخه نکه موهای تیام تا دیروز آبی بود امروز کردتشون قرمز !!! ( ناظم ها هم روز به روز پیشرفت می کنن )

 

 

حالا از ضایع شدنم بگم سر کلاس (سارا ) : اول که دیر رسیدم هیچی ، نرسیده در عرض 5 دقیقه اینقدرررررررررر حرف زدم معلمه جام رو عوض کرد ! دوباره سر زنگ دوم هم دیر رسیدم یهو در و باز کردم دیدم معلم فیزیکه سر کلاسه !!!!!!!!  خدا سر زنگ های بعدی خیلی بهم رحم کرد وگرنه ایندفعه می رفتم بیرون کلاس .

راستی یادمون رفت مهم ترین مسئله رو بگیم : امروز اول اسگلامون هم اومده بودن ! نمیدونیم چطوری میخوایم تحملشون کنیم ! ولی خیلی نامردن اینا ، همین روز اولی اینقدررررررررررررر تکلیف دادن که نگو ! کلی واسه پژوهش ، کلی واسه فیزیک ، کلی واسه زبان ، چقدر ما خوشبختیم واقعا !!!!

 پ/ن : این شعر رو سارا و مرجان و فائزه و .... ( 7- 8 نفر دیگه ) خیلی دوست داریم ....! دلم خواست هویجوری بنویسم ! آخه امروز من راه میرفتم این رو می خوندم !

 

تنها نرو این راه رفتن نیست / دنیای تو چیزی بجز من نیست
تو از خودت چیزی نمـــی دونی / تنها نرو تنهــــــا نمی تونی
میـــری که با فکر تو تنها شم / میری که همدرد خودم باشم
تو آخــــــر راه و نمیــــدونی / تنـــــها نرو تنــــــها نمــی تونــی

 

 

+ ?نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:9 توسط ::. دختراي شيطون .:: |