تبليغاتX
::. خاطرات دختراي شيطون .::

 

" شهادت جانگداز امام حسين (ع) و يارانش بر همگان تسليت باد "

 

محرم ، ماه ايثار و از جان گذشتگی است!

ماه عشق و شور و فریاد است!

ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!

ماه آمیختن با خون و عشق است!


 

 

+ ?نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:48 توسط ::. دختراي شيطون .::

 ســــــــلام ........... ســـــــلام !!!

 

نميدونيد چقدر دلمون واستون تنگيده بود . " حالا خوبه يه هفته نبوديم ها " يعني بوديم ولي آپ نبوديم ! ديگه تعطيلي هم زياديش به قول بعضيا خز ميشه ، من يكي كه جدي جدي دلم واسه مدرسه تنگ شده بود . امروز امتحان زبان فارسي داشتيم . سر جلسه من و نينا و سپيده همش داشتيم بهم مي رسونديم . معلم هم كه كلا پرت بود تا اينكه بالاخره يهو اومد زد رو شونه و نينا گفت : بگو كجا گير كردي يه ساعت داري خودت رو ميكشي ؟ مراقب اينجوري نديده بوديم تا حالا !!!!!!!!! خداييش خيلــــــــــــــي باحال بود . آخر سر امتحان خسته شده بود از بس بين ميزها راه ميرفت ما گفتيم : خانم بشينيد ! اونم گفت : آخه اگه بشينم اين تقلب كردن شما تابلو ميشه !!!!!!! ولي فكر كنم كل سوال ها رو يه دور باهم چك كرديم . جاتون خالي خيلي حال داد .

 

 

بعد از امتحان هم همه بچه ها تصميم گرفتيم يه حالي به سوگند بديم ... اونم همش سارا رو صدا ميكرد ،  آخـــــــــــــــي دوستم سوگند چقدر دلم واسش سوخت ( جون عمه ام ) الهي! نه بهتره بگم :

 

* واااااااااااااااااااااااااااااااااااااي سارا *

 

اينجوري بچه ام راضي تره . از اون ور نينا يه شال گردن جديد آورده بود مدرسه منم تا ديدم دو درش كردم   بعدشم پيش هركي نشستم از جمله نرگس گفتم مال خودمه ! حالا اگه نينا اين رو بندازه فكر كنن از من دودر كرده ، ما اينيم ديگه !!!!!!!!!!

 

راستي هوا امروز خيلي سرد بود ، نميگن ما ميچاييم ميريم مدرسه .....

ولي يه قهوه داغ خيلي ميچسبده  ؛ بفرماييد قهوه !

 

 

تازه مرجان هم موهاش رو كوتاه كرده بود شده بود مثل سارا ! البته به نظر من بيشتر شبيه داداشش بود ( ميخواستم بگم فقط داداش داره ) ولي كلا تيپش خيلي باحال شده بود . فاطمه هم توي اين تعطيلي ها حسابي از فرصت استفاده كرده بود مثل اينكه كل مغازهاي تهران رو از شمال تا جنوب از شرق تا غرب رو زير پا گذاشته بود  همه وسايلش رو عوض كرده بود از ساعت گرفته تا لباس و ادكلن و .... ديگه هرچي بگي . نه به ما كه اصلا از خونه در نيومديم نه به ايشون . تازه كلي هم پز وسايلش رو ميداد . " ولي جدا ساعتش خوشگل بود "راستي هفته پيش يه اتفاق جالب افتاد ، جلوي مدرسون يه ماشين پيكان قراضه نارنجي بود دور و برشم كلي آدم وايستاده بودن . ما هم هي ميگفتيم نكنه دارن فيلم بازي ميكنند ؟؟!!

آخه ماشاالله مدرسه ما جون ميده واسه فيلم بازي كردن ، تا حالا هم تو دو تا فيلم نقش داشتيم . البته فقط ديوار و سر در مدرسه !! اگه فيلم تله رو ديدين يه نگاه دوباره بندازين سر در مدرسه ما رو تو فيلم مي بينيد ! حالا بگذريم .... آره ما هم ديديم اينا يه دوربين گرفتن دستشون هي ميرن ، ميان .  آخر سر  رفتيم جلو ديديم تو ماشين حميد گودرزيه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته اون حواسش اصلا به فيلمبردار و كارگردان نبود زير چشمي داشت اكيپ ما رو ديد ميزد . منتظر يه فرصت مناسب بود بياد جلو امضا بگيره . از بس كه ****‌دلبـــــــــــــــريم ****

 

ديگه بسه خيلي طولاني شد بالاخره خيلي وقت بود آپ نكرده بوديم ، فعلا باي .... باي

  

    

تنها نرو اين راه رفتن نيست           دنياي تو چيزي به جز من نيست

تو آخــر راه و نمـــي دونــي            تنــها نــرو ، تنها نمــي توني . . .

  

+ ?نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:55 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

سلام !!!

چه خبرا ؟ با تعطيلي چيكار مي كنيد ؟ ولي خداييش اينا حالشون خوب نيست ! نه به اون موقع كه يه منطقه هم دبيرستان رو تعطيل نمي كردن ، نه با الان كه ديگه 2 روز دانشگاه ها و اداره ها و ... رو هم تعطيل كردن .

فكر كنم تعطيل رسمي ميشد بهتر بود . بانك ها هم اشتباهي رفتن . " بدبخت اينها ، زلزله هم بياد باز بايد برن سر كار " ولي در كل بازم ما شانس نياورديم چون يه روزش رو خودمون تعطيل بوديم بعدشم تازه 4 شنبه امتحان رياضي داريم. من كه خودم فقط امروز رو درس خوندم .

شنبه جاتون خالي 2 ساعت خالص سر امتحان بوديم . ماشالله مگه تموم ميشد ؟! 4 صفحه تازه اونم شيمــــــي.هرچي هم به معلمه ميگفتيم : خانم زياد بود !!! ميگفت : حقتونه .

    

    

     

بعدشم 1 ساعتي علاف نرگس خانم بوديم . بازم صد رحمت به خودمون 2 ساعته برگه رو داديم . ايشون 3 ساعت و ربعي سر جلسه بودن . از شانس گند ما هم نمي ذاشتن بريم تو سالن . از بس مونديم تو حياط قنديل بستيم ......... " ديگه عاشقيه و هزارتا درد "

البته به سوگند خانم حسابي خوش گذشت چون از فاصله 10 سانتي متري سارا ( عشقش ) رد شده .  آخــــي بميرم بچه ام آدم نديده ذوق كرده . البته از نظر اون سارا آدم نيست فرشته است !!!!!!!!!!!!!!!در مورد گروه رپمون هم كه فعلا به جاي پيشرفت داره پس رفت ميكنه . هرچي تا الان ياد گرفته بوديم بخاطر بي توجهي هاي  رئيس گروه " سوگند " كه فعلا غير از سارا هيچي رو از هم تشخيص نميده ؛ يادمون رفته .

ديگه كم كم بريم سر درسامون ، شماها هم كه ديگه درس و مدرسه نداريد بريد از تعطيلي تون نهايت استفاده رو بكنيد كه كم پيدا ميشه الكي الكي 2 روز تعطيل شين .

             

                   تو با من بودي از آغاز قصه                از اون جايي كه تو دنيا نبودم

                   حساب با تو بودن نيست اما               مي خوام ثابت كنم تنها نبودم

 

+ ?نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:42 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

 

سلام ! چه خبرا ؟ خوبيد ؟ خوشيد ؟ سلامتيد ؟

ما كه بد نيستيم ، ولي امروز اين وزير آموزش و پرورش حال هممون گرفت ، آخه نميدونم چه حكمتي داره مدرسه هاي ابتدايي و راهنمايي همه مناطق تعطيل بشن بعد دبيرستاني ها رو يه منطقه هم تعطيل نكنند !!!!

بگذريم ، ولي خدايش امروز بد نبود كلي برف بازي كرديم . البته تلفات هم داديم زهرا كه ليز خورد و افتاد زمين بعد تا آخر يه گوشه بقل شوفاژ نشسته بود ، از اون ور ظروف ( اسم مستعارشه ) يه گلوله زد تو چشه سوگند ، نميدونم والا اين خانم عاشقن يا .... !!!!

راستــــــــــــــي ، امروز سارا ( ساراي سوگند ) ميخواست از وسط بچه ها رد بشه كه بره نمازخونه كه يهو خورد به نينا !!!! نينا هم كلي با زحمت خودش رو جمع كرد تا رد بشه . از اون طرف سوگند رنگش پريده بود سارا كه رد شد آب شد رفت زير ميز . آخـــــــــي بچه ام تحليل رفت .

اينا رو هم به افتخار نرگس خودم و سارا ميذارم :  يكيش قلبه من ، يكيش ماله سوگنده

 

 

                                                                

              

 

از سوتي منم بگذريم كه هنوز خودم تو كفشم !!!! از بس حواسم پرته كه پريسا و ناهيد رو با هم اشتباه گرفتم و چيزي كه نبايد ميگفتم رو گفتم . همه به عقلم شك كرده بودن . نميدونم من تو زمين سير ميكنم يا آسمون ؟؟!!! ولي بخدا اين بچه ها نميذارن ما دو كلمه با دوستمون ( نرگـــــس ) صحبت كنيم . مرجان چنان من و نرگس رو با انگشت نشون ميداد كه فكر كنم كل مدرسه فهميدن قضيه چيه ؟؟؟

اين عكسم جاي ردپاي من و نرگسه زير برف بعدش رفتيم زير چتره ، سوگند و سارا هم اون ور بودن ديگه تو عكس نيفتادن

 

                           

 

تازه سه شنبه هم بهار و نينا كلي غيبت من رو كردن كه : " نگاش كن چقدر فروتن و متواضه نشسته ، حيف كه نرگس نميدونه چه مار هفت خطيه " حال كنيد حرفشون رو بدون كم و كاستي نوشتم ، خداييش متواضع ام ديگه !

راستي شنبه امتحان شيمي داريم فاطمه الان تو ذوق اون دختر آتيش پاره است ، فكر كنم الانم داره خودش رو ميكشه كه 20 بشه ، ما كه هنوز كتاب رو باز نكرديم ، ولي فكر كنم فاطمه 7- 8 دور خونده باشه .

اين عكس پاياني هم گروه رپ ماست حالا اولشه .... بعد كه معروف شديم خودتون مي بينيد

 

                                                            

 

خيلـــــــــــــــــــــــي دوستون داريم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا بعد

 

+ ?نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:42 توسط ::. دختراي شيطون .:: |

 

سلام ... سلام ... سلام

 

*** كريسمستون با تاخیر مباااااااااااااااااااااااااارك ***

البته اين زياد به شما ربطي نداره حالا صبر كنيد تا نوروز ...

 

 

وااااااااااااااااااااااي نميدونيد امروز چه روز توپي بود !!!  به من كه خيلي خوش گذشت . امروز امتحان دين و زندگي داشتيم واسه همين خيلي زود تموم شد ، ما هم تا سرويسامون بياد كلي خوش گذرونديم .

سوگند كه از اول تا آخر نشسته بود بقل سارا جم نمي خورد ، من كه حواسم نبود هي ميگفتم سوگند پاشو بريم حياط اون ميگفت نه همين جا خوبه تا چشمم به سارا افتاد كه بقلمون بود فهميدم بيخود نيست كه اين خانم يه ساعتيه اينجا چتر باز كرده !!!!حالا واسه اينكه بچه ام دلش نشكنه اينم ميگم :

 

                     واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي سارا

 

                           

 

راستي از نرگس بگم امروز خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي جيگر شده بود . موهاش اينقده بامزه بود كه اگه ميديدنش ......... انگار از جنگ برگشته بود ، ولي خيلي ناز شده بود . در كل موهاش كپ اين بچه بود .

 

               

                  

 

از اون ور نينا و فائزه و بهار و عطيه وسط نمازخونه داشتن قايم موشك بازي ميكردن . (((( من ميگم اينجا بچه ان شما بگيد نه )))) حال و هواي دبستان زده بود به سرشون .

بازيشون هم كه تموم شد از بس قاطي كرده بودن راه ميرفتن و هركي رو ميديدن ميگفتن : ببخشيد ساعت چنده ؟ طرف هم كه ساعت رو ميگفت ، ميگفتن مرسي ساعتت دقيقه دقيقه . فكر كنم بايد واسه هر دوشون يه تخت توي تيمارستان رزرو كنم . " البته بد نيست آدم الكي خوش باشه ولي نه تا اين حد "

 

                           

 

از امتحان فيزيك ديروز هم بگذريم كه از بس زياد بود به قولي نازي گردن هممون شكست . يه ذره فكر ما رو نمي كنن ، اگه يه وقت خداي نكرده بلايي سرمون بياد ميخوان چي جواب پدر و و مادرهامون رو بدن ؟؟؟!!!! ولي الان كه موقع امتحاناست و بايد زود بريم خونه اصلا خوب نيست . اينكه تا ساعت 3 ميمونديم مدرسه رو بيشتر دوست داشتيم.

 

 يه تشكر وي‍ژه هم از دوستاي سوگي ميكنيم كه لطف ميكنند و ميان اينجا نظرات ما رو ميتركونن .

بابا دمتون گرم

 

+ ?نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:41 توسط ::. دختراي شيطون .:: |